تبليغاتX
من در پی خویشم







من در پی خویشم

و خدا هست و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافیست...

به شکوه حضورش...

دیروز  آمد

و باز همه چیز بهتر شد....

 هزاران حرف برایش داشتم ، نشد !

حرفهایم را نوشتم،باز هم نشد!

و او امروز ،

 دوباره رفت ....

.

.
بعضی از آدمها وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند!

آدمهای شگفت انگیزی که در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم، آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند.  هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم......

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:30 توسط سمانه |

سه نقطه...

با تمام خوبی این روزها،با تمام دلنشینی لحظه لحظه ای که هر بار بیشتر و بیشتر میشه،

با این همه دلخوشی،این همه خوشی،با این همه که اسمش چیزی شبیه "خوشبختی" ست،

 باز ،آن جای خالی همیشگی هست.

آن جای خالی که چیزی ست شبیه جای پای خدا...

شبیه خلائی که همیشه بوده...

یه جور سه نقطه که انگار هیچ کلمه ای نیست که پُرش کند...

یه جورایی  حس نداشتن چیزی که گاهی واقعا نمی فهمم چیه

یه تنگه ای که گاهی  بزرگ و بزرگ و بزرگ تر  میشه....

و من ، حتی وقتی مثل حالا خیلی خوبم ، این چیزها را می فهمم !

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:24 توسط سمانه |

هنوز دیر نیست...

 تصمیم  گرفتم تکلیفمو با کارهای نا تمام زندگی ام  روشن کنم.

 چرا همیشه فکر می کنیم باز هم وقت هست....!

در این فرصت کوتاه ، نشسته ایم به تماشای لحظه های گذران.

نشسته ایم به شمارش نداشته ها ...

و خشنودیم به توجیه های بی پایان!

 می خواهم گذشته ها را رها کنم

آن ذره   انصاف ها و  آن همه بی انصافی ها را...

باید از نو بایستم....

و از نو جوانه زنم...

برای پریدن ،

هنوز هم دیر نیست....

پرواز

رازی است که در من نخواهد مرد

دنیا بالهای من است....

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:31 توسط سمانه |

سجاده ی نیاز...

 

قامت می بندم بر روی سجاده ایی که هر روز به انتظار وصلش پهن می شود

و آغاز می کنم همان زمزمه های همیشگی را ...

و هر بار که می خواهم خود را جاری ببینم در لذت حضورش ،

شرمنده می شوم از تک تک کردارهایی که جز ندامت حاصلی ندارد ....

نمی دانم شاید هیچ گاه نرسم به آن جایی که حق بندگی ام

 و حق خداوندی اش را به جا بیاورم ...

خداوندا :

با نوای استغفارم بفرست دریای هدایتت را و بشوی هر آنچه

تو را  از من باز می دارد ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:51 توسط سمانه |

خلوتم را با حضورت پر کن....

خدای من.... 

مرا چه می شود ! که  بر آنکس که قامتم را تازیانه زد، سایبان می شوم....

مرا چه می شود! که به حال آنکس که دلم را را شکاند اشک می ریزم  ....

 مرا چه می شود.....! 

 می آیند، می شکنند، و می روند... 

و همینان  بر می گردند ، درد و دل میکنند و کمک می خواهند...!

خدای من....

مرا چه می شود که به مهربانی  می فشارم آنان را،

که شکستند  اطلسی هایم را...

خدای دوست داشتنی من...

 می بخشمشان ...تنها به خاطر تو...

تا سهم ات را در دلم بیشتر کنم....

مهربان ترینم ....

 پناه می برم به تو از بی عشقی

که تو مرا

ذره...

         ذره ....

با عشق آفریدی.

 .

 .

از میان این همه حرف ...

این همه کلمه...

کوتاه ترین کدام است برای گفتن همه چیز...

سکوت

سکوت

سکوت    

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:58 توسط سمانه |

خدا، ماه به دست نور می پاشد بر دلها..

  من ماه را می بینم،

در دیاری که مردمانش همه در شب خفته

و خدا، ماه به دست نور می پاشد بر دلها...

 اینجا همه خوابند و ماه هم در خواب است و خدا ماه در دست ...

به زیبایی  ماه را در آغوش گرفته است . تا بیدار نشود . 

 و خدا : ماه به دست نور می پاشد بر دلها..

در دیاری که مردمانش همه در شب خفته ، من کمی نور بر می دارم

 بر آسمان شب گرفته ی دلم نقش یک ماه را می زنم...

و خدا به خانه می آید . رنگ بر می دارد و ماه را مهربان تر می کشد...

صادقانه تر....بی رنگ تر ...

با یک دل در سینه اش ...

 و نگاهش که شاید ببیند انعکاس حضورش در نگاهم را .

تمنای  بیدار ماندنش را... صدایم را...

و من آرام  می گیرم و آرام می خوابم.

 در دیاری که مردمانش همه در شب خفته

و خدا باز هم بیدار،

                    ماه به دست نور می پاشد بر دلها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:11 توسط سمانه |

تو پیدایم کن....

 

احساس می کنم....

 چیزی را در گذشته جا گذاشته ام که ارزش نگه داشتن را داشت....

انگار با دو دست گوشهایم را محکم گرفته ام ،

تا صدای ناله ای آرامشم را بهم نزند.

چشمهایم را بسته ام تا مرگ کبوتری، مرا حتی به فکر هم فرو نبرد!

من این روزها ،تهی از درد عشق تنها در مسیری افتاده ام

که گویی  تنها باید رفت ، بدون هیچ وقفه ای شاید......

 اما این روزهایم را چیزی پر کرده ...

شاید از جنس همان جامانده هایم...

از جنس همان دلتنگی های شیرین...

و شاید از جنس تو....

محبوب من....!

مرا دیگر روی آسمان دیدن نیست!

من همین ام ....

با همان دستهای بر چشم مانده...

 من همین ام ....

با همان نشانی های ساده....

اگر  دلتنگی هست ،

این بار من نمی گردم....!

تو پیدایم کن...........

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 7:22 توسط سمانه |

تو بمان با من...

می خواهمت ،در این روزهای یخ زده...!

در این ترس های مه گرفته ...!

می خواهمت ....

بیشتر از همیشه....!

 (و به تو می اندیشم

ای سراپا خوبی...

تک وتنها ،به تو می اندیشم.

همه وقت ...

همه جا...

تو بمان با من ، تنها تو بمان...!

تو بمان ....

تنها تو بمان..........

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:57 توسط سمانه |

پست آخر...

 

  مهربانم....!

هر از گاهی توقف بین راه فرصت خوبی است

 برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به مسیر پیش رو.

 آری،  گاهی اوقات برای رسیدن باید نرفت!

 باید بدانیم در قبال به دست آوردن ها ،

چه چیزهایی را از دست می دهیم....

و خوشحالم که تو  این را دانستی

تا مرا ، ذره ذره از دست ندهی...!

 به پاس تصمیمت ، من نیز ....

.

.

خداحافظ ......

 همین حالا.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:22 توسط سمانه |

ای معلم....

خدایا ...

 من امروز  تو را در معصومیت بچه ها دیدم

در آن کلاس پر هیاهو ....

در  لبخند بهنام،  به هنگام  باز کردن هدیه اش 

در  خجالت امید که می خواست  بگوید : روزت مبارک....

اما انگار فراموش کرد!

و در آن جمله ی  زیبا  که دلم را لرزاند :

 (تمامی جنبندگان روی زمین و ماهیان دریا و هر موجود زنده ای در آسمان و زمین برای معلمی که نیکی به مردم بیاموزد ، طلب آمرزش می کنند )

 .

.

 خدایا...

 آمرزش می خواهم برای همه ی آنان که آموختند به من مهربانی را....

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:5 توسط سمانه |