تبليغاتX
من در پی خویشم
من در پی خویشم
من در پی خویشم به تو برمی خورم هر دم
خدایا دلخوشم که در پناه تو هستیم! همین !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط سمانه
 

فرشته ی مهربانم مادر....

آرزویم این است که نه یک روز،  تمااام روزهای سال به نام مقدس تو باشد

و نه تنها  به نام ،  بل  به یاد تو

مرا به خاطر همه ی کوتاهی هایم ببخش!

وتو ،

مرد محبوبم....

امروز رابرایم مقدس تر کردی وقتی  چشمهای مهربانت  سپاس  گفتند روزهای با هم بودنمان را ...

 و برای فرصت  خریدی که برای خود نداری و برای من با مهربانی  گذاشتی ..

 و تو ،

کوچک ۱۵ ماه ی من  ....!

 دیشب صدای مجری رادیو هفت  در خانه پیچیده بود :  مادرم توان آن نیست که تو را  برای همه چیز سپاس گویم  فقط به خاطر آن ۹ ماه که سختی حضورم را پذیرفتی سپاس  ...

چشمهای من بارانی شده بود 

 تو، دوان دوان آمدی و مرا بوسیدی.............!

خدایا....

برای اینهمه زیبایی شکر...........

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط سمانه
 

مونای نازنینم... مادر روزهای سخت امتحان ......!

 صدای گریه ی معصومت بند بند وجودم را لرزاند و من ...

 بهت زده از اینهمه صبوری  .....

برای قلب  نازنین کودکت،  جز دعا ... جز دعا... هیچ ندارم .

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط سمانه
آدم هاي ساده را دوست دارم!
همان ها كه بدي هيچ كس را باور ندارند!
همان ها كه براي... همه لبخند دارند!
همان ها كه هميشه هستند، براي همه هستند!
آدم هاي ساده را بايد مثل يك تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا كرد؛
عمرشان كوتاه است!!
آدم هاي ساده را دوست دارم!
بوي ناب “ آدم ” مي دهند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 توسط سمانه
 

مرد کوچکم!

روزهای ۱۵ ماهگی تو با فصل بهار و زیبایی طبیعت همراه شده...

و دیروز قشنگ ترین و ناب ترین تجربه ی مادری را داشتم

برای اولین بار با تو عزیز دلم... در کوچه های بهاری قدم زدیم ... من و تو .......

و خدا میداند تا چه اندازه عاشقانه بود وقتی دستهای کوچک ات پناه دستانم شد....

 

مهربانی را آموخته ای جان مادر.....!

کودکان را در آغوش میگیری و نگاهشان میکنی

خدایا...

قادر نیستم شکر این همه نعمت  را به زبان آورم...

  دوست داشتنی من!

.

 برای این همه زیبایی شکر..........

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط سمانه


نه این که حرفی نباشد‌!

اما باز هم دست با دل، همراه نمی‌شود و دلش نمی‌خواهد بنویسد؛

مثل حالا که دل، دلش می‌خواست درباره ی تو بنویسم اما دست، دلش می‌خواهد تو هم چنان در دل، پنهان بمانی. 

مانده‌ام میان این دل و دست!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 توسط سمانه
 منتظری تا  همه از خوردن اولین قاشق غذایت  شگفت زده بشن

 و تو در حالی که ذوق مرگ شده ای  آروم بگی : نوش جان!

این یه انتظاره تمام نشدنی  ست  که فقط باید زن باشی تا بفهمی

ساعتها کنار اجاق گاز ماندن  به امید  پختن یه غذای خوشحال کننده

  اونم با وجود یه فسقلی که پاهاتو محکم  گرفته و  ازت میخواد  برای صدمین بار

جوجه طلایی اش رو کوک کنی ،

هیچ توجیهی نداره جز عشق!

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 توسط سمانه
تمام انرژیمو  تو صدام جمع میکنم و  با اشتیاق بهش زنگ میزنم

گوشیو که بر میداره بغض صداشو میشنوم .... 

 باز دست و پام میلرزه ـــ ـــــ ـــــ ـــــ چی شده  همه چیزم  ؟

و از آن  پس فقط سکوت من و فقط گریه ی او ....... 

گوشیو که  قطع میکنم ...مهمانها زنگ میزنند برای  ناراحت بودن وقت ندارم!

 با سرعت صورتم را می شویم

چشمانم  اما........، تمنای باریدن  دارند!

امشب ،  با این همه دررررد  شاد ترین میزبان خانه ام بودم!

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط سمانه
صدای موبایلم بلند شد، قایمکی گوشی رو برداشتم تا نبینی و تلاش نکنی که از دستم بگیری و ادای منو موقع حرف زدن در بیاری، اس ام اس از یک دوست بود:
   " زن بودن کار مشکلی است؛
     مجبوری:
     مانند یک بانو رفتار کنی؛
     همانند یک مرد کار کنی؛
     شبیه یک دختر نوجوان به نظر برسی؛
     و مثل یک خانم مسن، فکر کنی!"
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391 توسط سمانه
وقتی از ماشین  پیاده می  شد ازش پرسیدم از کی رانندگی میکنی ؟ دست فرمونت خیلی خوبه!

گفت از ۵ سال  پیش که بابام  بهم  ماشین هدیه داد  و  من باهاش دانشگاه میرفتم  ...

 

خیلی عادی حرف میزد تو لحن صداش نه فخر بود نه غرور من اما...

تمااااام سالهای سخخخخخخخخخخخخخخت دانشجویی برایم دوره شد

۵ صبح فقط صدای سگ بود و سوپر و سرباز.....

 و من  لرزان و ترسان زیر پل عابر در انتظار اتوبوس!

و گاه دیرم  میشد و به ناچار  مینی بوس   و ازدحام  کارگران بیل به دست!

مابقی اش همه نقطه چین است...!

 هیچ وقت دلم برای اون روزها تنگ نشد...

هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی ها تمام دوره ی زندگی شون با پر قو نوازش میشوند!!!

هیچ وقت  تفاوت خیییییییییلی چیزها رو نفهمیدم.

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390 توسط سمانه
با صدای زنگ تلفن بیدار میشم معلم ام  با صدای شاکی از مشکلات  کلاس گله میکند

و بعد از آن روز پر التهاب من  شروع میشد

و تا ظهر،  تماس... تماس... تمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس..........

 

سرم تیر میکشد از این همه فشار..............

از زیر میز چیزی به پایم  میخورد با عجله  نگاه میکنم 

لبخند دلنشین تو را میبینم کوچک بی نظیر من! 

 که فارغ از همه چیز پستانک ات را به طرف من  تعارف میکنی و میگویی " بگیر"

در آغوشت میگیرم و با تمام وجووووووووووووووووووود لمست میکنم 

 غرق بوسه ات میکنم و تمام خستگی هایم پر میکشد  .....

  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390 توسط سمانه
 

یادم هست همه خواب بودند و من محو تماشای فیلم.... از چهره ی آرام مرد هیچی نمی خواندی ... نمی توانستی بفهمی مرد آرام است یا خشمگین ... دیالوگ هایش را دوست داشتم .. مخصوصا وقتی گفت موسیقی لازم است برای فراموش کردن.... برای فراموش کردن اینکه یک جاهایی هست در دنیا که از سنگ ساخته  نشدند یک چیزی هست درون تو که آنها نمی توانند بهش برسند یا لمسش کنند... مال توست... پرسیدند درباره ی چی صحبت میکنی ... و مرد با لبخند گفت امید...

و مرد می رود طوری که انگار هرگز نبوده .... هیچ ردی ........  هیچ اثری....

..   

.

.

وقتی فیلم تمام شد هی در آیینه نگاه میکردم ... هی میخواستم لبخندی شبیه لبخندش بزنم  و بگویم امید.... امیدی که درون من است و کسی نمیتواند از من بگیرد.....

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 توسط سمانه
از سردرد دیشبم می پرسی...

از سرماخوردگی متین...

من اما مبهوت انگشتان پاهای ات............................................

اشکام بی اختیار می ریزه رو اون زخمای سیاه

قرصاتو خوردی مامان؟

 جورابت و میپوشی و مثل همیشه محکم میگی:   خیلی بهترم....!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390 توسط سمانه

 عزیز من.....

دلم برای خانواده ی کوچکمان شور میزند...............!!!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط سمانه
کوچک بی مثال من!

هنوز سپیدی و بی ریائی از ناز چشمانت می بارد.....

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط سمانه

 امشب خدا مرا بوسید... 

مرا یادش آورد...

.

.

.

اشک هایم را پاک کرد ....

جای بوسه اش  هنوز روی گونه های من است......


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط سمانه
حس عجیبی دارم ...

دستم میلرزد

و اشکــ ـ  شکر  ،   که گویای همه چیز است .....

  خدایا ممنون از تو  برای  مادر شدنم .... عاشق تر شدنم و برای همه  چیز ....

مرد یک ساله ی من!

انگار همین دیروز بود  که خبر حضورت را لای پاکتی از گل به پدرت هدیه دادم 

 از تکانهایت مینوشتم،  از تنگی نفسهایم،

 از کندی حرکاتم و از حال آن روزهایم که خدایم  بهتر میداند..!.

و حال  دیگر  هیچ شباهتی به آن دانه ی سیب نداری !

 سعی می کنی با قدمهای لرزانت ایستادن را تجربه کنی و من با هر تلاشت , موجی از شادی و عشق وصف ناپذیری را تجربه می کنم و امید به زندگی را بیش از پیش در سر می پرورانم.

"ماما" گفتن تو ,برایم قشنگ ترین نغمه ایست که تا کنون شنیده ام و اون نگاه پر مهرت که همیشه خنده ای در آن نهفته است زیباترین نگاه پرمفهوم برای من!

وقتی دستانت را باز می کنی و آغوش مرا طلب می کنی بیش از پیش نیاز خودم  را به تو  احساس می کنم و برای در آغوش کشیدنت بالی برای پرواز طلب می کنم.

عشق به تو چیزی نیست که در کلمات بگنجد , یا قابل  تصویر کشیدن باشد ولی این را می دانم با هر نگاهی که به تو می کنم هزاران بار شور و هیجان عشق تازه ای را تجربه می کنم.

 

 امشب شب تولد توست!

شبی که ستاره ای به آسمان زندگیت افزوده می شود,

کاش می توانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره بارون کنم,

کاش می توانستم ماه را میهمان امشبت کنم,

هرچه عشق است به پایت بریزم ,هر چه غم است از زندگیت پاک کنم و هرچه زشتی است از روزگارت محو!

امشب شب تولد توست!

هدیه ات تمامی ستاره های آسمان....

تمامی گلهای روی زمین

و     

تمامی قلبم... روحم... وجودم!

 

نگاهت را قاب می گیرم در پس آن لبخند ,که به من شور مضاعف زندگی می بخشد.

.

.

دردونه ام تولدت مبارک ...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط سمانه
چه عیبی دارد
بگذار من حوّا باشم
با سیبی که نمی دانم در دست های من است یا چشم های تو
از سُرسُره ی زمان بالا برویم
و از قله ی بهشت روی زمین سُر بخوریم
من زن بشوم
تو مرد
من نازبانو
تو نیاز

دست هایمان پُر باشد از سوغات
لب هایمان از سکوت
بیا این بار تنها عشق بیاوریم از بهشت
نه من از سیب گازخورده چیزی بگویم
نه تو از چشمک یک فرشته
بیا رازداری کنیم این بار

چه عیبی دارد
بگذار من حوّا باشم، تو آدم
من لالایی های عاشقانه بخوانم
تو گهواره ی دنیا را آرام تکان دهی...

**

سمانه  نوشت:سیب نگاهت را به من هدیه کن تا به بهشت باز گردیم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 توسط سمانه
 

محله ی کودکی ام را دوست دارم

بوی دویدن هایم را میدهد

بوی معصومیت از دست رفته ام را ...

و از آن امام زاده ،که برایم فقط چند تصویر به یاد مانده و چند حس

شوق دویدن دور حوض حیاط با چادر نماز سفید گل گلی

لذت  زل زدن  به چراغ های سقف

چنگ زدن به ضریح و دزدکی نگا کردن به چشمای خیس !

 

متین ام....

وقتی تمام قد روبروی ضریح ایستادی تصویر مبهمی از کودکی ام به یاد آمد و اشک ،

شوق تکرار اینهمه زیبایی ست....


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر 1390 توسط سمانه
متین خواستنی من...

تو به سرعت در حال  رشد هستی  و من شگفت زده ی این همه زیبایی ...

 عزیزکم!

شکافته شدن لثه ات درد شیرینی است برای بزرگ تر  شدن

و من از  شوق این لحظه بارها گریستم

.

.

.

.

جوانه زدن اولین دندانت مبارک...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 توسط سمانه



جودي! كاملا با تو موافق هستم كه عده اي از مردم هرگز زندگي نمي كنند و زندگي را يك مسابقه دو مي دانند و مي خواهند هرچه زودتر به هدفي كه درافق دوردست است دست يابند و متوجه نمي شوند كه آن قدرخسته شده اند كه شايد نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پايان خط مي بينند.

درحالي كه نه به مسير توجه داشته اند و نه لذتي از آن برده اند. دير يا زود آدم پير و خسته مي شود درحالي كه از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و اهداف هم برايش بي تفاوت مي شود و فقط او مي ماند و يك خستگي بي لذت و فرصت وزماني كه ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودي عزيزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشي كه از ديگران داريم آنها را دوست داريم و به آنها وابسته مي شويم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصي بيشتر باشد علاقه و وابستگي ما بيشتر مي شود. پس هركسي را بيشتر دوست داريم و مي خواهيم كه بيشتر دوستمان بدارد بايد برايش خاطرات خوش زيادي بسازيم تا بتوانيم دردلش ثبت شويم.


دوستدارتو : بابالنگ دراز


 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390 توسط سمانه
 

وقتی در  چشمهای شاد و ... قشنگ و....  جستجوگرت نگاه میکنم،

 شک نمیکنم که تو هم داری  از زندگیت لذت میبری

متین من ..... متین من.... متین من....!!!

 دوست ندارم پسر خارق العاده ای باشی.به شدت دوست دارم خییلی معمولی باشی با چشمایی که از شوق زندگی برق میزند

 معنای  درررد را بفهمی...

اطرافت را ببینی....

فقط به ماشینهای شاسی بلند نگی ماشین! به داشته های دیگران احترام بگذاری! عزت نفس داشته باشی  و قدر داشته های خودت را بدانی.

 مرد کوچک ام ....

هیییییییییچوقت با آدمهای مغرور دوست نشو و کسی را تحقیر نکن !

 هجرت  رابلد باش! 

.

.

 

 لذت تغییر را حس کن!

جستجوگر باش !

مثل این روزها که همه چیز برایت لذت کشف دارد  ....

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط سمانه
روبروی بستنی فروشی کنار پیاده رو نشسته ایم

صدای زنی توجهم را جلب میکند با صدای بلند به شوهرش میگوید : آن بچه ای را که در ماشین نشسته است  نگاه کن چقدر گیج و مواجی است! حال نفس کشیدن هم ندارد...!!!

  شوهرش با خنده میگوید :بیچاره مریضه  !

و  پسرشان به کودکی که در ماشین نشسته است نگاه میکند و ثبت میکند آموخته هایش را ...

صدای زنی از همان ماشین بلند میشود: برای عرشیا بستنی نخر خوابش برد..!

و من به عرشیا فکر میکنم که فقط خوابش می آمده ، نه مریض بوده  .... و نه دیوانه!

به سطحی بودن قضاوتهایمان....

به چشمهای جستجوگر کودکانمان...

و به بستنی آب شده در دستم!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390 توسط سمانه

اونایی که بچه ندارن شب که میخوابن میتونن تا صبح کییف کنن و هیچ عامل بیرونی خاصی شاید باعث نشه با تمام وجودشون ازجاشون بکنن و بلند شن! 

اما اونایی که بچه دارن شاید بفهمن من چی میگم.وقتی بچه داری بیدار میخوابی!  

نمیدونم این تجربه رو داشتین یا نه که یهو بچتون نصفه شب با صدای بلند گریه کنه!شما از جا میپری و میری بغلش میکنی و نوازشش میکنی و براش آب خنک میاری! ممکنه بغلش کنی و راه ببریش! باهاش آروم و در گوشش حرف میزنی!قربون صدقش میری و تو اون لحظه همممه ی آرزوت اینه که بچت دوباره آروم بخوابه!  

داشتم فک میکردم اون شبایی که اشک میریزم حتتتما تو آغوش خدام! تو آغوش این نیروی بیکران! همون لحظه داره باهام حرف میزنه! تمام وجودش رو میذاره تا من رو آروم کنه! حالا فکرش رو بکن دلیل اشک ریختنم دلتنگی باشه! و اینو یواش درگوش خدا بگی!  

مثلا بچت شب با گریه از خواب بلند شه و تو بغلش کنی و یواش در گوشش بگی!مامان جون!عزیزم! چرا گریه میکنی! قربون اشکات برم چی میخوای از مامانی! اونم یواش اشکاش رو پاک کنه و بگه مامانی دلم برات تنگ شده بود! 

تتو تو اون لحظه چی کار میکنی؟ محکمتر میچسبونیش به بغلت! یه احساس محبت شدیدی تو اون سکوت نصفه شب بهت دست میده! تو اون لحظه فقططط تو اون لحظه ای و دیگه هیییچ لغتی نمیتونه احساست رو بیان کنه!  

 

خداایا میدونی چه شبایی دلم برات تنگ میشه؟ خدای ستارالعیوبم میدونی چققد دلتنگت میشم بعضی شبا! اشکام رو میبینی! حضورت رو حس میکنم . طبیعت رو ذره ای از وجود تو میدونم. زندگیم رو حس میکنم و دلتنگت میشم بعضی شبا... 

 

خدایا تو یه نصفه شب آرووم و ساکت و تنها دلم یه لیوان آب خنک میخواد... از دست خودت.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390 توسط سمانه
با تو از حرفهایی میگویم که تنها از جنس توست...

تویی که نا گفته هایم را میفهمی  ...

سکوتم را میفهمی..

سه نقطه هایم را میفهمی....!

هیچ راه حلی نداری اما خوب میفهمی... خوب گوش میدهی.... خوب حس میکنی

در لابه لای حرفهایت از این ۱۵ سال میگویی

از قرص هایی که با خوردنش شبها کابوس میبینی

از تلخی همیشگی دهانت...

و...

دوباره میخندی و من خدا را شکر میکنم که  از پشت تلفن اشک های بی صدایم پیدا نیست! 

بغض خفه ام میکند از این همه صبوری تو....

با  همه ی این درد ها اما ، ... شانه هایت  همیشه برایم خالی است

و عجیب است که همیشه میخندی....

و فقط خدا میداند از دلت.................


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 توسط سمانه
دمدمای سحره.......

سجاده ام را پهن میکنم......

اینجا عمق تنهایی است..............................

بغضم می ترکد،

خدایا : چنان گفتمت اما...

چنان خواستمت اما...

.

.

شیطان به دور سجاده ام طواف میکند

گریه ام میگیرد

صدای گریه ام سنگ میشود به سویش

صدای اذان بلند میشود

الله اکبر  ............ الله اکبر.........

یادم می آید

خدا بزرگ است           خدا بزرگ است                      خدا بزرگ است

و دیگر هیچ...!


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390 توسط سمانه

برایم دلیل می‌آورد

فلسفه می چیند

نیمه های خالی لیوان را تند و تند ردیف می کند

حرف می‌زند

میداند متقاعد نمی‌شوم

اما

نمی‌دانم چرا باز هم این‌ها را می‌گوید و بیشتر عصبی ام می‌کند

اما اینبار

برخلاف همیشه

حرف نمی‌زنم

هیچ نمی‌گویم

مثل گذشته تلاش نمی‌کنم تا بگویم،غیر این چیزایی که میگی چیزای دیگه ای هم هست،

به خودم فشار نمی آورم...فریاد نمیزنم...

حتی بغضم را هم میخورم....قورت میدهم

فقط از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم

و به شامی که خوردم فکر میکنم...

به بچه گربه های همسایه  ...

به رژ لبی که خریدم ...

به  مسافرتی که در پیش است ...

به.

.

.

.

حرف‌هایش تمام  می شود....

و من زیر لب دعایش میکنم!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 توسط سمانه


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 توسط سمانه

متین  ام....

 این روزها  اولین بیماری عمر هشت ماهه ات را تجربه میکنی

نا آرام شده ای و در هراس سوزنی دیگر ناگهان جیغ میکشی!

شبها وحشت زده در آغوشم میگیری 

 ودر آرامشی تقسیم نشدنی به خواب میروی ....

 دستهایم  کم کم  بی حس میشود  و چشمهایم سنگین...!

به زمین میگذارمت تا قدری بخوابم ،

بی تاب میشوی ... می لرزی ... می ترسی....

و من دوباره در آغوش ات میگیرم تا در آرامشی امن بخواب فرو روی

دستهایم باز بی حس میشود اما...

آرامشت را دوست دارم...

.

.

.

بخواب آرام جانم.....

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 توسط سمانه
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم

باور کن!

من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم

آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من هرگز نمیخواستم از عشق برجی بیافرینم،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

باور کن!

...

نادر ابراهیمی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 توسط سمانه
.: Weblog Themes By Blog Skin :.
>